وبلاگicon
رهی معیری

رهی معیری

دیوان رهی معیری را در قسمت پیوندهای روزانه جستجو کنید.

مشاعره آنلاین-مشاعره اینترنتی

نوشته شده توسط در تاریخ 90/11/06 و ساعت

در بخش نظرات این پست دوستان میتوانند مشاعره کنند.

اشعار نباید لزوما از سروده های رهی معیری باشند.



از دوستان عزیز تقاضا میشود تنها نظرات مربوط به مشاعره را در این قسمت درج نمایند.

باسپاس

کلام چهل و سوم-وفایِ شمع

نوشته شده توسط در تاریخ 92/07/18 و ساعت
وفای شمع

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز

مرگ خود می‌بینم و رویت نمی بینم هنوز

 

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم

شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

 

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت

غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

 

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم

گُل به دامن میفشاند اشک خونینم هنوز

 

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست

در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

 

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند

صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

 

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی

طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

اردیبهشت ماه 1332



برچسب‌ها: شعر بی وفایی, غزلیات رهی معیری, غزل وفای شمع رهی معیری, مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز, غزل و شعر دوری و غم و غفلت جوانی و دلتنگی

کلام چهل و دوم-مرغ اسیر

نوشته شده توسط در تاریخ 92/06/20 و ساعت

مرغ اسیر

اي تازه گل از عاشق ناشاد بکن ياد
وز آنکه ز يادش نروي ياد بکن ياد

زان مرغ اسيري که به کنج قفس از ضعف
بسته است لب از ناله و فرياد بکن ياد

اي بسته ز غوغاي رقيبان ره کويت
از آن که دل اول به رهت داد،بکن ياد

اي برق،که هنگامه ي ياران به تو گرم است
از سوخته ي آتش بيداد بکن ياد

از چشم اسيري،چو به پاي تو فتد اشک
زان بنده که از چشم تو افتاد بکن ياد

با شمع چو جان بازي پروانه ببيني
زان کشته که در پاي تو جان داد بکن ياد

تا خنده ي شيرين،نربايد دلت از دست
از تلخي جان کندن فرهاد بکن ياد

سنگي چو به بال تو زند دست حوادث
اي مرغ اسير از دل صياد بکن ياد

يک عمر رهي سوخت به اميد وصالت
يک بار از آن عاشق ناشاد بکن ياد


برچسب‌ها: غزل رهی معیری, ای تازه گل از عاشق ناشاد بکن یاد, غزل بی وفایی, غزل مرغ اسیر رهی معیری, غزلیات رهی معیری

کلام چهل و یکم-بیدادگری

نوشته شده توسط در تاریخ 92/06/02 و ساعت

بیدادگری

از ظلم حذر کن،اگرت باید مُلک

در سایه مّعدلت بیاساید مُلک


با کفر توان مُلک نگه داشت,ولی

با ظلم و ستمگری نمی پاید مُلک*

سال 1330


* ترجمهء "المُلک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظُلم"

کلام چهلم-فرمانروایان ملک دل

نوشته شده توسط در تاریخ 92/05/19 و ساعت


فرمانروایان مُلک دل

 

الا ای دغــل پـيشـــه مـــردان ما

کــه آزرده از جــورتـان جان ما


 زنــان را سپــاريد چــندی امــور

  مـگر مــحنت از مــا نــمايند دور

   

بـــه فرمــاندهی ملک را قابل اند

که فـــرمانــروايــان ملک دل اند

                               

ز مــردان کشور اگر سر نی اند

به مردی کزين جمله کمتر نی اند

                               

ســزاوار تخت و کــلاه است زن

که بر ملک جان پادشاه است زن


برچسب‌ها: فرمانرویان ملک دل, شعر زن, در ستایش و مدح زن, مثنویات رهی معیری, سزاوار تخت و کلاه است زن که بر ملک جان پادشاه است

کلام سی و نهم-داغ حسرت(به یاد رهی معیری)

نوشته شده توسط در تاریخ 92/04/30 و ساعت

داغ حسرت

از : دکتر علیرضا میثمی(پروانه)


وای!از دردِ توانسوزی که درمانی نداشت

آه!از اندوهِ جانکاهی که پایانی نداشت


خون چکد از چشمِ مردِ بخردِ فرزانه دل

زآن که گیتی چون رهی, دیگر غزلخوانی داشت


طبع گوهرزای او,نقشِ غزل میزد بدیع

محفل شعر و ادب چون او سخندانی نداشت


از در و دیوار جان, شعر رهی آید به گوش

کلبهء دل غیر یاد او که مهمانی نداشت


آشکارا, همچو شمعی جان او آرام سوخت

کَس چو او هرگز بدینسان درد پنهانی نداشت


سینه ام دریاصفت پر موج غم باشد رهی

جان ناآرام من, این گونه طوفانی نداشت


خنده میزد همچو گُل در واپسین دم دوست را

کِی شناسد سَر, کَسی کز عشق سامانی نداشت


داغ حسرت بر دل پروانه زد مرگ رهی

شمع جانسوزد چو من, هرکس که جانانی نداشت


برچسب‌ها: شعر به یاد رهی, شعر علیرضا میثمی پروانه برای مرگ رهی معیری, شعر مرگ و سنگ قبر, شعر داغ حسرت علیرضا میثمی پروانه, شعر از دست دادن عزیز

کلام سی و هشتم-راز خوشدلی

نوشته شده توسط در تاریخ 92/04/17 و ساعت

راز خوشدلی

حادثات فلکی چون نه به دست من و توست           رنجه از غم چه کنی جان و تن خویشتنا؟

                مرد دانا, اندوه نخورد, بهر دوکار           آنچه خواهد شدنا و آنچه نخواهد شدنا

دی ماه1331          

کلام سی و هفتم-پشیمانی

نوشته شده توسط در تاریخ 92/03/06 و ساعت


پشیمانی


دل تورا دادم چو دیدم روی تو

کز همه خوبان پسندیدم تو را


دل فریبان جهان را یک به یک

دیدم و از جمله بگزیدم تو را


گر جفا راندی نکردم شکوه ای

ور خطا کردی نپرسیدم تو را


خون من خوردی و بخشودم گنه

جان طلب کردی و بخشیدم تو را


رفتی و آخر شکستی عهد خویش

کاش از اول نمی دیدم تو را


برچسب‌ها: قطعات رهی معیری, کاش از اول نمیدیدم تو را, شعر پشیمانی, دل تو را دادم چو دیدم روی تو, اشعار رهی معیری

کلام سی و هفتم-نرم افزار دیوان رهی معیری

نوشته شده توسط در تاریخ 92/02/22 و ساعت
با سلام خدمت دوستان عزیز

در این مطلب نرم افزاری را مشاهده میکنید که شامل دیوان اشعار استاد رهی معیری است.

عناوين اصلي كتاب شامل:

معرفي؛ ابيات پراكنده؛ غزلها - جلد اول؛ غزلها - جلد دوم؛ غزلها - جلد سوم؛ غزلها - جلد چهارم؛ منظومه‌ها؛ رباعيها؛ چند تغزل؛ چند قطعه

نسخه جاوای این نرم افزار قابل اجرا در موبایل است همچنین نسخه اندروید و فایل PDF آن هم موجود است.

از ویژگی های نسخه جاوای این نرم افزار(مورد استفاده در تلفن همراه) امکان تغییر زمینه- تغییر اندازه قلم- امکان جستجو واژه- امکان انتخاب متن و ارسال از طریق پیام کوتاه- امکان ذخیره آخرین صفحه مطالعه شده میباشد.

3917-divane-ashare-rahi-moayeri.zip دریافت فایل حجم: 403 kB  

3917-divane-ashare-rahi-moayeri.apk دریافت فایل   حجم: 456 kB 

3917-FA-divane-ashare-rahi-moayeri.pdf دریافت فایل   حجم: 774 kB 


منبع:وبسایت مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان



برچسب‌ها: اشعار رهی معیری برای موبایل و آندروید, دیوان شعر رهی معیری برای موبایل و آندروید, فایل PDF اشعار رهی معیری, نرم افزار شعر رهی معیری

کلام سی و هفتم-زادروز استاد رهی معیری

نوشته شده توسط در تاریخ 92/02/10 و ساعت
دهم اردیبهشت ماه, زادروز استاد رهی معیری.
یادش گرامی. . .

کلام سی وششم-پاداش نیکی

نوشته شده توسط در تاریخ 92/01/30 و ساعت

پاداش نیکی


من نگویم ترک آیین مروت کن ولی

این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند


تار و پودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت

هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند


گفت با صاحبدلی مردی که بهمان در نهفت

قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند


نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک

من باو نیکی نکردم تا بدی با من کند


میکنند از دشمنی نا دوستان با دوستان

آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند


دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی

دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند


منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین

گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند

اردیبهشت ماه 1318


برچسب‌ها: من نگویم ترک آیین مروت کن ولی این فضیلت با تو خلق, پاداش نیکی رهی معیری, شعر اخلاقی رهی معیری, قطعات رهی معیری

کلام سی و پنجم-تک بیتی

نوشته شده توسط در تاریخ 91/12/30 و ساعت

کامم اگر نمیدهی, تیغ بِکَش مرا بکُش

چند به وعده خوش کُنم, جانِ به لب رسیده را؟


برچسب‌ها: کامم اگر نمیدهی, تیغ بِکَش مرا بکُش چند به وعده خوش کُنم, جانِ به لب رسیده را, تک بیتی رهی معیری, تک بیتی اعتراض

کلام سی و چهارم-بهار

نوشته شده توسط در تاریخ 91/12/29 و ساعت

بهار

نوبهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار

ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار

 

با نگاری چو گُل تازه ، روان شو به چمن

که چمن شد زگل تازه ، چو رخسار نگار

 

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر

کز گل و لاله بُوَد چون رخ دلبر گلزار

 

زلف سنبل شده از بادِ بهاری درهم

چشم نرگس شده از خواب زمستان بیدار

 

چمن از لاله نورسته بود چون رخ دوست

گلبن از غنچهء سیراب بود چون لبِ یار

 

خنده کن خنده ، چو سوری زطرب با دلبر

مست شو مست ، چو نرگس به چمن با دلدار

 

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز

بوسه ای ده ای گل نورسته که عید است و بهار

 

گل و بلبل همه در بوس و کنارند زعشق

گل من ، سرمکش از عاشقی و بوس و کنار

 

گر دل خلق بُوَد خوش که بهار آمده است

نوبهار منی ای لاله رخِ گُل رخسار

 

خلق گیرند زهم عیدی اگر موقع عید

 جای عیدی تو به من بوسه ده ای لاله عِذار  


سال نو مبارک


برچسب‌ها: شعر نوروز, شعر بهار رهی معیری قصیده بهار, قصاید رهی معیری, شعر بهار, نوبهار آمد و گل سرزده

کلام سی و سوم-شاهد افلاکی

نوشته شده توسط در تاریخ 91/11/21 و ساعت

شاهد افلاکی


چون زلف توام جانا ، در عین پریشانی

چون بادِ سحرگاهم ، در بی سر و سامانی


من خاکم و من گَردم ، من اشکم و من دردم

تو مهری وتو نوری ، تو عشقی و تو جانی


خواهم که ترا در بر ، بنشانم و بنشینم

تا آتش جانم را ، بنشینی و بنشانی


ای شاهد افلاکی ، در مستی و در پاکی

من چَشم ترا مانم ، تو اشک مرا مانی


در سینه ی سوزانم ، مستوری و مهجوری

در دیده ی بیدارم ، پیدائی و پنهانی


من زمزمه ی عودم ، تو زمزمه پردازی

من سلسله ی موجم ، تو سلسله جنبانی


از آتش سودایت ، دارم من و دارد دل

داغی که نمی بینی ، دردی که نمی دانی


دل با من و جان بی تو ، نسپاری و بسپاری

کام از تو و تاب از من ، نستانم و بستانی


ای چشم رهی سویت ، کو چشم «رهی» جویت ؟

روی از منِ سرگردان ، شاید که نگردانی

آبان ماه 1336


برچسب‌ها: چون زلف توام جانا, در عین پریشانی چون بادِ سحرگاهم, در بی سر و سامانی, شاهد افلاکی رهی معیری, ای چشم رهی سویت

کلام سی و دوم-پرده نشین

نوشته شده توسط در تاریخ 91/10/09 و ساعت
پرده نشین


شنیدم که افسرده جان، گشته ای
چو گنجی به کُنجی، نهان گشته ای

نظر را به رخساره ات، راه نیست
صبا را به سویت، گذرگاه نیست

تویی شادی افزای جان همه
چرا رفته ای از میان همه

چرا بسته چون صید، در خانه ای؟
گشا بال زرّین، که پروانه ای

چه سازی نهان چهر چون روز را؟
چه پوشی مه گیتی افروز را؟

به تابندگی، زهره ی روشنی
چه سان پرده بر زهره می افگنی؟

کم از آفتاب و ثریّا نهای
نه شمع سرایی، که پیدا نه ای

وگر درد افسرده جانی توراست
خموشی ز بی همزبانی توراست

من آن بلبل نغمه خوان توام
که با صد زبان همزبان توام

برآر از دل خسته، آهنگ خویش
که من در نوا آورم، چنگ خویش

به چنگ سخن دست یازی کنم
به هر نغمه ات، نغمه سازی کنم

بیا تا از این خاکدان پَر کشیم
به بام ثریّا، نوا بر کشیم

به خلوتگه، ماه مهرت برم
به بالِ سخن، تا سپهرت برم

«رهی» مرغ دستان سرای تو بس
چو من طایری، همنوای تو بس


1325

برچسب‌ها: شنیدم که افسرده جان گشته ای چو گنجی به کُنجی نهان, «رهی» مرغ دستان سرای تو بس چو من طایری همنوای تو ب, مثنویات رهی معیری, مثنوی رهی معیری, پرده نشین رهی معیری